بيمارستان خاتم الانبيا ميدان ونك
ماني عزيزم، أولين جايي كه چشم به جهان گشودي، بيمارستان خاتم الانبيا بود، من و بابا ومامان جونت و خاله پري خودمون رو ساعت ١٠ صبح به بيمارستان رسونديم،،خيلي باسرعت، چون واسه ي ديدن روي ماهت عجله داشتيم.چشمهاي درشتت رو توي يكي إز اتاقهاي بخش زنان اين بيمارستان به جهان گشودي. رنگ اون اتاق صورتي بود، پر بود إز تجهيزات و يه تخت كوچولو واسه اومدنت. خيلي أروم و بيصدا إز راه رسيدي،تمام وجود من و بابات پر شد إز عشق و خواستن، ماني عزيز دلم، دوستت داريم.


